از دست روزگار تَرکه های زیادی خورده ام. بسیار زیاد. اینجا مینویسم تا هم مرهمی بر دردها باشد و هم اشتراک رویدادها و حوادث. گر آمدی و خواندی، مرا پندی ده از نگاه ژرف خود بر این نوشتگانم
پیشه ام تجارت است
سنم در ایام میان سالی
گاهی آرام همچون ماهی تنها در آکواریومی در کنج اتاقی تاریک و گاهی خروشان همچون اسبی آبی در گله ای رمیده در بیشه ای آفریقایی!
هنرهای دستی را میپسندم ولی هنرهای بصری و صوتی را خیر
سیاست گریزم ولی وطن پرستی ام زبان زد عام و خاص است، چراکه معتقد بر آنم که وطن نیز ناموس است. باشد که روزی جانم فدای وطن و مردمانم گردد.
ورزش؟ نه اصلا. چند سالی است که یاری برای ورزش ندارم و این خود سبب شده تا فرسنگ ها از ورزش دور گردم.
رنگ مورد علاقه ام؟ مشکی برای ماشین، زرد برای لباس جنس مخالف، سبز برای طبیعت.
شخصیت مورد علاقه ام؟ هرکس که دلش خانه ی خدا باشد و روحش عظیم.
کتاب مورد علاقه ام؟ کتاب شیمی آلی 2 و بعد از آن شیمی آلی 3 و بعد از آن شیمی آلی 1. اما این کتاب ها را حدود 30 سال پیش دوست داشتم. امروزه چه دوست دارم؟ امروزه بجای کتاب تنها گزارش می خوانم. گزارش های آماری. یک مشت عدد و رقم.
شهر مورد علاقه ام؟ اگر جیبم پر پول باشد عاشق سفر به اصفهان و مشهد آن هم به مدت طولانی (حداقل 2 ماه) هستم. اگر پول نداشته باشم ترجیح میدهم که به سفر نروم.
کشور مورد علاقه ام؟ قطعا ایران. هیچ جایی حتی گرد پای ایران نیست.
شغل آبا و اجدادیم؟ عنوان وبلاگم بیانگر موضوع.
دخترکان زندگی ام؟ اول آناهیتا بود که آمد و رفت، بعد شراره بود که همچون شراره های آتش زندگی ام را سوزاند و رفت، و بعد از آن شیفته آمد که از دستش پیر شده ام ولی خب دوستش دارم و دوستم دارد و شیفته یکدیگریم. دو سالی است شده است یار و همدم دوران میان سالی ام. ولی خب ای کاش کمی تغییر کند تا علاوه بر دوست داشتن طعم عشق را نیز چِشَم.
غذای مورد علاقه ام؟ استیک گوشت از نوع ول دان (well done)! هرچند که یک وعده فسنجان شیرین در ماه اجتناب ناپذیر است.
غذای دریایی مورد علاقه ام؟ نخست لابستر و بعد کوسه و بعدش هم ماهی قزل آلا و میگو. البته نوع طبخ بسیار مهم است. بسیار فراتر از بسیار مهم!
تعداد دوستانم؟ صفر عدد. سالهاست که گویی دیگر کسی مرا دوست ندارد. هر کس در جوار ما باشد دو پندار دارد. یکی اینکه گمان میکند با آدمی خالی بند طرف حساب شده. دیگری اینکه فکر میکند افسرده هستم. اولی چون درکی از محیط های زندگی و کاری ام ندارد و دومی البته شاید کمی حق داشته باشد. همین شده است که در اجتماع سکوت را اختیار کرده ام و از دیگران دوری گزیده ام.
بزرگترین آرزویم؟ نور
بزرگترین دردم؟ نفسم
بزرگترین یارم؟ شیفته. هم اوست که در سختی ها کنارم بود. سر سازگاری با یکدیگر نداریم ولی با هم ایام میگذارنیم و سعی در این است که پناه هم باشیم. هنوز راه زیادی دارد تا بزرگ شود و بفهمد آنکه واقعی دوستش دارد کیست و آنکه به دروغ عشق را به نمایش میگذارد که...
بزرگترین حسرت؟ گم کردن استادی که جان می بخشید
بزرگترین نفرت؟ عجوزه ای که معتقد به جادو و جمبل بود و تمام زندگی ام را پر از این توهمات کرد. ننگش باد!
بزرگترین دلخوشی؟ لبخندی که بر لب یاری نشیند و دلیلش من باشم. زین رو گر آمدی با لبخند بیا. لبخند تو تنها چیزی است که حال فسرده ام را دلگشا و روح زخمی ام را مرهمی است. پس لبخندت را دریغ نکن.
امضا: معیرالممالک
پی نوشت: این صفحه بصورت دوره ای آپدیت می شود.
مَرا افزون شناس (8): [یادآوری: تمامی اسم های بکار رفته، اسامی واقعی می باشند]
مرا افزون شناس های 2 تا 7 پاک شده اند. دلیلش این است که میخواستم بخش هایی از آنها فراموش شده و در قبرستان مغزم مدفون گردند. زین رو در این "افزون شناس" میخواهم تنها از پدران و اجدادم نویسم. تا هم یادی ز آنها کرده باشم و هم شاید روزی که من نیز در این دیار نباشم فردی آید و این شجره نامه را خواند و مرا شناسد و گوید این خدابیامرز از اقواممان بوده است!
پدرم اکنون پیر مردی است سالخورده و لجباز که سالها حجره ای داشته مملو از خدم و حشم و من نیز تجارت را در دربار همایونی اش آموخته ام. ملازمان زیادی در حجره اش مشغول چاکری بوده اند و ژنی باقی مانده از اجداد همایونی اش سبب گشته تا خویشتن را ملوکانه پندارد.
پدرم فرزند مرحوم حاج کربلایی اسماعیل خان است که او نیز فرزند حاج محمد خان معروف به محمد خان بارفروش. چرا بارفروش؟ چراکه او نیز حجره ای داشته و به بارفروشی مشغول بوده. چه میفروخته؟ تولیدات کارخانه خویشتن را که منسوجات و تولیدات غذایی بوده اند و دستی در توزیع و فروش و صادرات آن تولیدات داشته است. محمد خان را محمد خان طبری نیز می نامیدند. دلیلش این بوده است که اجدادش از منطقه ی طبرستان بوده اند و از آنجا به طهران (تهران) نقل مکان کرده اند.
محمد خان همسری داشته بنام باجی خانم که بسیار مورد علاقه اش بوده. باجی خانم دخترکی مشکی روی بوده که در جوانی (بین 20 تا 25 سالگی) به دیار باقی شتافته و همسرش محمد خان از فراقش به افیون روی آورده و بعد از وی با دخترکی روس تبار ازدواج کرده [نام این دختر را نمیدانم ولی برایم قابل دسترسی است و با مراجعه به شناسنامه مرحوم عموی ناتنی پدرم میتوانم نامش را بیابم] . گویی محمد خان نیز در جوانی (احتمالا حدود 35 سال) با فراقی که از باجی خانم داشته از این دنیا رخت بر بسته است. این شد که تنها پسرش از باجی خانم (حاج کربلایی اسماعیل خان، پدربزرگ بنده) مجدد به دیار آبا و اجدادی یعنی مازندران بازگشته و در شهری سکنی گزیده. سایر اقوام همچون پسرعموهایش در تهران ماندند و تا زمانی که اسماعیل خان زنده بوده است به آنها سر میزده و دیداری تازه میکرده است. محمد خان همچون همسر دومش بور و رنگی بوده و فرزندانش بور بوده اند ولی برای نوادگان سمت باجی خانم آثاری از آن بوری باقی نمانده و همگان صاحب ژن و کمالات از نوع هندی می باشند [الحمدلله]. هرچند که نوادگان سمت همسر روس تبار محمد خان همگی سرخ و سفید و آبی اَند! [البته نسل های جدیدتر بعد از ازدواج های متعدد، عمدتا سرخ و سفید با چشمانی مشکی میباشند].
محمد خان خود فرزند قاسم خان بوده است که متاسفانه به دلیل فوت زود هنگام محمد خان و کمسن بودن پدربزرگم (حاج اسماعیل خان) اطلاعاتی از وی به ما نرسیده است و به دست فراموشی سپرده شده است.
اسماعیل خان با دختری بنام زبیده (نوعی گل همیشه بهار) ازدواج کرد که او نیز دختر ملا عبدالرحیم، آخوندی معروف به گَت آقا بوده (به معنی آقای بزرگ. آقا در آن زمان به روحانیون اتلاق میشده است) که صاحب کراماتی ماورایی بوده است و ما همیشه از زبیده خانم (مادر بزرگم) ماجراهایی ماورایی از پدر بزرگوارشان شنیده ایم. ملا عبدالرحیم خود فرزند شیخ اسماعیل بود که موسس یک مدرسه دینی (حوزه) بوده است و خود در آن تدریس علوم دینی و غیبی میکرده است.
یکی از ماجراهایی که مادربزرگ مرحومم از پدر بزرگوارشان تعریف میکرده و قابل نقل است این بوده است که روزی در نوجوانی به همراه پدر به مسجدی که پدر کلید دارش بوده رفته است و قصد این بود که درب مسجد را به منظور نماز ظهر و عصر بگشایند که ملا عبدالرحیم متوجه گشته که کلید قفل درب مسجد را با خود نیاورده. سپس ذکری خوانده و دستی بر قفل کشیده و آن قفل به اذن خداوند باز گشته است.
همسر ملارحیم (مادر بزرگ مادری پدرم) فاطمه خانم از قاجاری ها بوده است. هرچند که حکومت قاجار مایه ننگ بوده است و انتساب خود به این دودمان را در دنیای واقعی پنهان کرده ایم ولی فاطمه خانم زنی پارسا و با خدا و همدم ملا عبدالرحیم که صاحب کرامات بوده است می باشد و احترام زیادی در شجره نامه خود برایش قائل بوده و هستیم. فاطمه خانم در اواخر عمرش به ننه خارک معروف شده و عمری بسیار طولانی داشته و تا اواسط دهه 60 نیز زنده بوده است.
مادر بزرگم (حاجیه کربلاییه زبیده) نیز خود 40 سال کلید دار و خادم مسجد و تکیه بوده است و عمری خدمتگزاری کرده است. به شخصه حدس میزنم که احتمالا به وصیت پدر به راه آبا و اجدادی رفته است و کلیدداری کرده است.
از شیخ اسماعیل (پدر بزرگ مادربزرگ) بخواهم بیشتر بنویسم او روحانی ای قابل احترام و بزرگ بوده که نام فامیلی شناسنامه ای مادربزرگم بر گرفته از نام او بوده است.
امضا: معیرالممالک
پی نوشت: این صفحه بصورت دوره ای آپدیت می شود.
مَرا افزون شناس (11):
چند ماه پیش درخصوص اجداد پدری ام نگاشته بودم، امروز قصدم بر آن است که از اجداد مادری ام نگارم.
مادرم فرزند حاج حسین است که بیش از همه به او میمانم. او نیز در بین نوه هایش مرا بسیار دوست می داشت و همیشه نگاه ویژه اش به خویشتن را حس میکردم. در خصوص جایگاه حاج حسین نمیخواهم مطلبی بیان کنم چراکه ممکن است رهگذری به واسطه او مرا شناسد. همین دیروز بعد از سالیان به مزارش رفتم که در کنار پدرش حاج کربلایی غلامحسین آرمیده بود. قاب عکسی از غلامحسین سالیانی بر روی مزارش بود که بیانگر این بود که پدربزرگم از لحاظ فیزیک و ظاهر به او رفته است. غلامحسین در آخرین سفرش به کربلا در راه بازگشت (و شاید در راه رفت) به دیار باقی شتافت و پیکرش را به قبرستان خانوادگیمان انتقال دادند و در آنجا مدفون گشت. جایگاه غلامحسین هم بماند چراکه مورد قضاوت است. غلامحسین خود فرزند حسن خان بوده است که او نیز فرزند رمضان، سپهسالاری بزرگ با شمشیر و زره ای طلایی بوده است. آن شمشیر و زره طبق رسم رایج در خانواده به پسر بزرگ ارث رسیده است و از او نیز به پسر بزرگ و ... و این شد که از خانواده ما خارج شد و اکنون در تهران در منزل یکی از اقوام بسیار دور است که وی را "پسر عمو" مینامیم. همسر حاج حسین بانویی مهربان و شاعر پیشه ای بنام عذرا بانو (به معنی بانوی تنها و یگانه) بوده است که دختر حاج محمد خان در مَرا شناس (8) بود.
خاطره ای از عذرا بانو دارم که در دهه 70 قصیده ای با سوز به زبان طبری برایم خواند که از زیبایی اش انگشت به دهان ماندم. حیف که شعرش را به خاطر ندارم ولی ماجرای دختری پیاز دزد بوده که در خانه ی ارباب مشغول دزدی پیاز بوده است که در دام ارباب می افتد ولی ارباب بجای تنبیهش دل در گرو عشقش داده و شیدای رویش گشته است. ماجرای قصیده واقعی بوده و آن دختر پیاز دزد تا همین دوران کرونا زنده بوده است و من نیز او را میدیدم. نامش بتول بود و عاشق من بود. میدانید چرا؟ چراکه همسر دوم حاج حسین ارباب بود. همه اش به من میگفت چقدر شبیه جوانی های ارباب میمانی. حدود 30 سالی از عذرا بانو و حاج حسین کوچکتر بود برای همین تا این اوخر زنده بود. هرچند که عذرا بانو تا آخر عمر آن دخترک پیاز دزد را نبخشید ولی من عاشقش بودم. عاشق آن نگاهی که کماکان عاشقانه و با لبخندی مملو از ذوق به من مینگریست و همسر دلباخته اش را به یاد می آورد.
امضا: معیرالممالک
پی نوشت 1: بنا بر ملاحظاتی در خصوص جد معیرالممالک خویش نگارشی صورت نپذیرفت.
پی نوشت 2: این صفحه بصورت دوره ای آپدیت می شود.