ناهار که صرف شد؛ نورجهان خطاب به نَفَس گفت "ظرف ها را در ماشین ظرف شویی بچین" و اشاره ای به من کرد که بیا بر روی مبل بنشین! (نفس ظرفها را با سرعت نور چید تا هرچه سریعتر به جمع ما بپیوندد تا نکند سکانسی از دستش پَر کِشَد!)
لُبّ کلام نورجهان این بود که چرا چیزی به وی نگفته ام!
گفتم: من کی مسائل شخصی ام را جار زده ام که این دوم بارم باشد؟!
اصرار داشت که موضوعات اینچنینی فرق دارند و پنهان کاری من را دلیلی بر دور شدن روابط خواهر و برادری میدانست!
بعد گفت: آن بانو چهره اش بسیار آشنا بود، کجا دیدمش؟
گفتم: مدیر مالی دارالتجاره است و یحتمل قبلا وی را در دفترم دیده ای!
چشم غره ای خواهرانه رفت و گفت: لابد برای کمپانیاَت کیسه دوخته است!
این سخنش کمی سبب مشاجره شد و من هم از این موضوع که چرا باید بخاطر مسائل شخصی ام به همشیره ام جواب پس دهم شاکی بودم!
پرسید: چند سالش است؟
گفتم: ۴۴
شاکی شد که آن همه سرخ آب سفیداب به شخصیت بانویی ۴۴ ساله نمیخورد!
گفتم: خواهر جان الان دقیقا مشکل کجاست؟!
گفت: از آن دختر خوشم نمیآید! با وی قطع رابطه کن!
گفتم: چرا باید مسائل شخصی ام به خواهر کوچکترم ربط داشته باشد؟
گفت: برایت کیسه دوخته و آنقدر احمقی که درک نمیکنی!
داشتم با عصبانیت جواب خواهرم را میدادم که نفس خطاب به مادرش گفت: مگر تا بحال آن بانو را دیده ای که اینگونه قضاوت میکنی؟!
ادامه دارد...
پینوشت: عید امسال بعد از دو سال تصمیم گرفتم تا در تنظیمات وبلاگ گزینه "مطالب شما در صفحهی وبلاگ های بروز شده نمایش داده شود" را فعال کنم. تعدادی روان پریشِ خاله زنک مرا با شخصی (و شاید اشخاصی) اشتباه گرفته اند و مدام سوال تکراری میپرسند و اصرار بر القاء درک ناقص خود از شناختشان دارند. از این پست مجدد گزینه "مطالب شما در صفحه وبلاگهای بروز شده نمایش داده شود" غیر فعال شد تا از ورود افراد جدید و بعضا معلوم الحال جلوگیری شود.