مُعَیّرالمَمالِک

ماجراها و خاطرات من

مُعَیّرالمَمالِک

ماجراها و خاطرات من

مشخصات بلاگ
مُعَیّرالمَمالِک

در این وبلاگ هر پست جدیدی که منتشر میگردد، پست قبلی پاک خواهد شد.

نظرات شما برای من ارزشمند است چراکه هر نظر برخواسته از تجارب ارزشمند شماست و پندهای زیادی در آن نهفته است و من از آنها خواهم آموخت. ولی به یاد داشته باشید که جز من، خدا نیز میخواند. نظرات خود در خصوص هر پست را می‌توانید تنها از طریق صفحه "مُراوده با من" ارسال فرمائید.

در صفحه "مَرا افزون شناس" می توانید اندکی در خصوص من و روحیاتم بخوانید و بیشتر بدانید.

وبلاگ هایی که مرا دنبال میکنند به هیچ وجه عمومی نمیشوند و نمایش داده نخواهند شد.

تلفظ صحیح، مُعَیّر است ولی به مُعیــــــــــــــیر معروفم.

یک نکته مهم اینکه تمامی اسامی بکار رفته در این وبلاگ واقعی هستند و هیچ اسمی تغییر نیافته است.

بایگانی
آخرین مطالب

ناهار که صرف شد؛ نورجهان خطاب به نَفَس گفت "ظرف ها را در ماشین ظرف شویی بچین" و اشاره ای به من کرد که بیا بر روی مبل بنشین! (نفس ظرفها را با سرعت نور چید تا هرچه سریعتر به جمع ما بپیوندد تا نکند سکانسی از دستش پَر کِشَد!)

لُبّ کلام نور‌جهان این بود که چرا چیزی به وی نگفته ام!

گفتم: من کی مسائل شخصی ام را جار زده ام که این دوم بارم باشد؟!

اصرار داشت که موضوعات اینچنینی فرق دارند و پنهان کاری من را دلیلی بر دور شدن روابط خواهر و برادری می‌دانست!

بعد گفت: آن بانو چهره اش بسیار آشنا بود، کجا دیدمش؟

گفتم: مدیر مالی دارالتجاره است و یحتمل قبلا وی را در دفترم دیده ای!

چشم غره ای خواهرانه رفت و گفت: لابد برای کمپانی‌اَت کیسه دوخته است!

این سخنش کمی سبب مشاجره شد و من هم از این موضوع که چرا باید بخاطر مسائل شخصی ام به هم‌شیره ام جواب پس دهم شاکی بودم!

پرسید: چند سالش است؟

گفتم: ۴۴

شاکی شد که آن همه سرخ آب سفیداب به شخصیت بانویی ۴۴ ساله نمیخورد!

گفتم: خواهر جان الان دقیقا مشکل کجاست؟!

گفت: از آن دختر خوشم نمی‌آید! با وی قطع رابطه کن!

گفتم: چرا باید مسائل شخصی ام به خواهر کوچکترم ربط داشته باشد؟

گفت: برایت کیسه دوخته و آنقدر احمقی که درک نمیکنی!

داشتم با عصبانیت جواب خواهرم را میدادم که نفس خطاب به مادرش گفت: مگر تا بحال آن بانو را دیده ای که اینگونه قضاوت میکنی؟!

 

ادامه دارد...

 

پی‌نوشت: عید امسال بعد از دو سال تصمیم گرفتم تا در تنظیمات وبلاگ گزینه "مطالب شما در صفحه‌ی وبلاگ های بروز شده نمایش داده شود" را فعال کنم‌‌. تعدادی روان پریشِ خاله زنک مرا با شخصی (و شاید اشخاصی) اشتباه گرفته اند و مدام سوال تکراری می‌پرسند و اصرار بر القاء درک ناقص خود از شناختشان دارند. از این پست مجدد گزینه "مطالب شما در صفحه وبلاگ‌های بروز شده نمایش داده شود" غیر فعال شد تا از ورود افراد جدید و بعضا معلوم الحال جلوگیری شود‌.

 

  • معیر الممالک

۵۲ سال است که "نورجهان" خواهرم است. درست از زمانی که به دنیا آمد. شش ساله بودم و خواهری سه ساله داشتم که نورجهان هم به جمع ما افزوده شد. بعد از او هم همانگونه که در یکی از "مرا افزون شناس" ها اشاره کرده بودم سه برادر کوچکتر دارم. ولی خب من و نورجهان از کودکی بسیار با هم سازگار بودیم و بعد ها در بزرگسالی نسبت به دیگر خواهر و برادرانم با هم صمیمی تر بوده ایم‌.

معرف آناهیتا به من نور‌جهان بود. همسفر هندوستان بودند که با یکدیگر دوست شده و صمیمی شدند و در نهایت روزی که تولد نورجهان بود و من به دلیل مشغله کاری نتوانسته بودم در آن تولد حضور به هم رسانم، روز بعد نورجهان را به رستورانی دعوت نمودم تا کادویی تقدیم کرده و از دلخوری دَرَش آورم. آن روز نورجهان با آناهیتا آمد‌ و ما را با یکدیگر آشنا کرد.

امروز ساعت ۶ صبح که از خواب بیدار شدم پیام نور‌جهان را بر روی گوشی دیدم: من هر روز بعد از نماز صبح دیگر نمیخوابم. هر زمان بیدار شدی تماس بگیر.

این حرکتش مشخص بود که شدیدا شاکی است که چرا مرا با دخترکی دیده که از وی به او هیچ نگفته ام.

نمازی خواندم و بعد با وی تماس گرفتم.

خواهر زاده ام "نَفَس" پاسخ داد و گفت: دایی امسال هنوز ندیدمت و عیدی ام را نداده ای!

گفتم: کماکان من بیچاره را به چشم صندوق خزانه مینگری؟

گفت: نه! به چشم گاو صندوق می‌نگرم!

به خیال خود با من شوخی کرده است ولی نمیداند که نسل ما از این شوخی ها خوشش نمی‌آید. ما نسلی اتو کشیده هستیم که احترام به بزرگتر را بصورت ویژه‌ای قبول داریم و شوخی‌های اینچنینی را زننده می‌دانیم.

گفتم: مادرت کجاست؟

گفت: با سیروس رفته اند پارک سر کوچه قدمی بزنند و بعد به خرید بروند

همچون همیشه شاکی شدم و گفتم: کدام آدمی پدرش را به اسم کوچک صدا می‌زند؟

سپس پرسیدم: چرا مادرت گوشی تلفنش را با خود نبرده؟

گفت: خواهرت دیگر پیر شده و حواس درست و حسابی ندارد!

گفتم: ناهار را بار بگذار که امروز را منزلتان میهمانم!

گفت: برای دایی خوش‌تیپ جذابم چه بار گذارم؟

گفتم: خیلی وقت است که ته‌چین خانگی نخورده ام‌

گفت: چشم جیگر!!!

حدود ساعت ۷:۳۰ به مادرم زنگ زدم تا سر و گوشی آب دهم که نور‌جهان چیزی به وی گفته است یا خیر. مشغول جمع کردن وسایل بود تا با پدر و جمعی از اعضای خانواده به طبیعت روند. قطعا نورجهان چیزی به وی نگفته بود چراکه آنگونه با عجله نمی‌گفت که دستم بند است و بعدا تماس میگیرم.

ساعت حدود ۹ درب منزل خواهرم بودم‌. نفس تنها بود. گفت دایی الان دوره و زمانه عوض شده و عیدی را کارت به کارت می‌کنند!

موبایل بانکم را به وی دادم تا خودش شماره کارتش را وارد کند. همانگونه که انتظار داشتم مبلغ را هم خودش وارد کرد.

--انتقال وجه با موفقیت انجام شد--

حدود ساعت ۱۱ نورجهان و سیروس آمدند. خواهرم فیگور قهر به خود گرفته بود.

سیروس خوش و بشی کرد و گفت: عشق و حالش را تو میکنی، غُرَش را از دیشب من دارم میشنوم!

چشم غره ای رفتم و سکوت پیشه کردم.

 

برای ناهار صدایم میکنند. ادامه ماجرا را بعدا خواهم نوشت...

 

  • معیر الممالک

امشب با شیفته در پاساژ پالادیوم مشغول قدم زدن بودیم که به ناگاه تلفنم زنگ خورد. خواهرم بود. تعجب کرده بودم که آن وقت شب و بعد از چند هفته زنگ زده بود‌. تا پاسخ دادم گفت: کجایی؟

گفتم: پالادیوم؟ چطور؟!

گفت: آن دخترکی که ور دلت میخرامد کیست؟

گفتم: تو هم اینجایی؟!

گفت: فردا بیا منزلمان که کلی سوال و جواب دارم!

 

حال و روز ما را ببین. سر پیری باید به خواهرمان جواب پس دهیم که آن آهوی خرامان که در جوارمان بوده کیست؟!

خواهرم را میشناسم! از فردا کمر همت می‌بندد که آمار شیفته را در آورده و در خرامش با او رقابت کند! آن هم رقابتی در حد فرمول یک!

  • معیر الممالک